تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم
من از آن روز که در بند توام آزادم
یکشنبه بیستم مرداد 1387
مهدی ...  



سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
با تو ...  

با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند .
با تو سپیده ی هر صبخ بر گونه ام بوسه می زند .
با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند .
با تو من بهارم.
با تو در عطر یاس ها پخش می شوم .
با تو در هر شکوفه می شکفم .
با تو من در طلوع لبخند می زنم .
با تو من بودن را  . زندگی را . شوق را . عشق را . زیبایی را
مهربانی را درک می کنم .


یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
دورتر - دیرتر ...  

روزی از روزها
شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیرتر بیفتم
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم
همین .
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
مهربانی ...  

مهربانی جاده ای است
که هر چه پیش تر روند خطرناک تر می گردد .
نمی توان بازگشت ...
اما لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .
مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم ...
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند
خطرناک است !

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
چرا ؟ ...  

اگر میعادی نباشد رفتن چرا ؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود ؟
و اگر بهشت نباشد
صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا ؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد
بردباری در عطش از بهر چه ؟

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
...  

اين جا جاي من نيست .
بر روی این زمین غریبم .
این اسمان سقف خانه ی من نیست .
نباید به این جا می امدم .
این جا تبعیدگاه من است .
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟

شنبه هشتم تیر 1387
بدون شرح ...  



جمعه هفتم تیر 1387
خدا یکی بود ...  

هر كسي دو تاست و خدا يكي بود .

و يكي چگونه مي توانست باشد ؟

هر كس به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، هست .

و خدا كسي كه احساسش كند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جست و جوي چشمي است كه آن را ببيند .

خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمند .

و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد .

و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد .

و غرور در جست و جوي غروري است كه آن را بشكند .

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور .

اما كسي نداشت ... و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمان ها را بركشيد ...

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هايي است براي گفتن كه اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

و حرف هايي است براي نگفتن ...

حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

                هر کسي گمشده اي دارد ؛

                                           و خدا گمشده اي داشت ...

                                                                                      « علي شريعتي »
چهارشنبه پنجم تیر 1387
هبوط ...  

مرا کسی نساخت . خدا ساخت
نه آن  چنان که " کسی می خواست "
که من کسی نداشتم .
کسم خدا بود . کس بی کسان .
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست
نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر "م .
من یک گل بی صاحب بودم .
مرا از روح خود در آن دمید .
و بر روی خاک و در زیر آفتاب
تنها رهایم کرد .
" مرا به خود واگذاشت " .

چهارشنبه پنجم تیر 1387
راه سوم ...  


چه تنگای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا برود.

و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است .
و دریغ که راه سومی هم نیست  !

explorer blog

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران